من در رابطه چه کسی هستم؟

من در رابطه کیستم؟
پیش از انتخاب شریک، خودم را بشناسم


اکثر گفت‌وگوها درباره‌ی رابطه از این سؤال شروع می‌شوند: «آدم مناسب من چه کسی است؟» چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد، چه نشانه‌های هشداردهنده‌ای یا ردفلگ هایی را جدی بگیرم، چه کسی برای من مناسب نیست. اما پرسشی که معمولاً دیرتر و کمتر مطرح می‌شود این است: من خودم، در رابطه، چه کسی هستم؟
هیچ‌کس با ذهنی خالی وارد یک رابطه نمی‌شود. ما با یک تاریخچه‌ی رابطه‌ای وارد می‌شویم؛ با تصویری از خودمان، با نیازها و ارزش‌هایی که شکل گرفته‌اند، با ترس‌ها و انتظاراتی که از تجربه‌های قبلی مانده‌اند، و با شیوه‌ای که یاد گرفته‌ایم در موقعیت‌های عاطفیِ دشوار واکنش نشان دهیم. نظریه‌ی دلبستگی که بالبی در دهه‌ی ۱۹۶۰ بنیان گذاشت و بعدها هازن و شیور در سال ۱۹۸۷ آن را به روابط بزرگسالی تعمیم دادند، دقیقاً همین را نشان می‌دهد: الگوهایی که در روابط اولیه‌ی زندگی شکل می‌گیرند، بعدها در نحوه‌ی تنظیم صمیمیت، فاصله و ناامنی در روابط عاشقانه بازتولید می‌شوند.
با این حال شناخت خود در رابطه به معنای پیدا کردن یک نسخه‌ی نهایی و ثابت از «من واقعی» نیست. خود ما ثابت نیست، در تعامل با دیگری شکل می‌گیرد و دوباره شکل می‌گیرد. رابطه آینه‌ای است که چیزهایی از ما را نشان می‌دهد که به‌تنهایی دیده نمی‌شوند.
آنچه با خودمان وارد رابطه می‌کنیم
فرض رایج این است که «من یک نفرم و بعد وارد رابطه می‌شوم»، انگار خود از رابطه جداست. اما از نگاه روان‌شناسی رابطه، مسئله پیچیده‌تر است. هرکدام از ما مجموعه‌ای از عناصر را با خودمان حمل می‌کنیم: تصویری که از خودمان داریم، ارزش‌هایی که برایمان مهم‌اند، نیازها و ترس‌هایی که در طول زندگی شکل گرفته‌اند، باورهایی درباره‌ی عشق و صمیمیت، و الگوهای مشخصی برای تنظیم هیجان در لحظات تنش.
به همین دلیل دو نفر می‌توانند در موقعیتی تقریباً یکسان قرار بگیرند و آن را کاملاً متفاوت تجربه کنند. پیام شریک عاطفی چند ساعت بی‌پاسخ می‌ماند؛ یک نفر فکر می‌کند سرش شلوغ است، دیگری فکر می‌کند علاقه‌اش کم شده، نفر سوم به خودش می‌گوید نباید به کسی وابسته شود. اتفاق یکی‌ست، اما تفسیری که هرکدام از آن می‌سازد هیجان و رفتار بعدی را تعیین می‌کند؛ همان چیزی که لازاروس در نظریه‌ی ارزیابی شناختی هیجان توضیح داده است: این رویداد نیست که مستقیماً هیجان می‌سازد، بلکه معنایی‌ست که فرد به آن می‌دهد.
این نکته را نباید به «همه چیز برداشت ذهنی توست» تقلیل داد. گاهی طرف مقابل واقعاً بی‌توجه یا آسیب‌زننده است. شناخت خود قرار نیست به نسخه‌ی روان‌شناسی‌شده‌ی «اگر ناراحتی، مشکل از خودت است» تبدیل شود. هدف این است که سهم خودمان را در تجربه ببینیم، نه اینکه سهم دیگری را پاک کنیم.
تصویری که از خودم دارم، رفتاری که واقعاً نشان می‌دهم.
هرکدام از ما معمولاً یک تصویر نسبتاً پایدار از خودمان داریم: مستقلم، زیاد نیاز ندارم، همیشه کوتاه می‌آیم، برای دوست‌داشتنی بودن باید خوب باشم. اما بین «من چه کسی هستم» و «در رابطه تلاش می‌کنم چه کسی به نظر برسم» فاصله‌ای هست که همیشه آگاهانه نیست. ممکن است کسی در ظاهر آرام و سازگار باشد اما درونش پر از خشم فروخورده باشد، یا کسی خودش را مستقل بداند در حالی که استقلالش راهی برای نزدیک‌نشدن است، نه انتخابی آگاهانه.
سوان در نظریه‌ی خودتأییدی نشان داده که آدم‌ها تمایل دارند در روابط بازخوردی بگیرند که با تصویر از پیش‌ساخته‌شان از خود همخوان باشد، حتی اگر آن تصویر منفی یا محدودکننده باشد. یعنی گاهی خودِ ما در رابطه بازتولیدکننده‌ی همان الگوهای آشناست، نه لزوماً سالم‌ترین‌شان.
خود واقعی یا خودِ سازگارشده با رابطه
وینیکات، روان‌کاو بریتانیایی، تمایزی معرفی کرد که اینجا کاربردی است: خود واقعی در برابر خود کاذب. خود کاذب لزوماً دروغ یا تظاهر نیست؛ ساختاری‌ست که کودک، و بعدها بزرگسال، برای حفظ ارتباط و ایمنی می‌سازد، وقتی محیط اجازه نمی‌دهد نیازها و هیجانات واقعی مستقیم بیان شوند. در رابطه‌های بزرگسالی چیزی مشابه رخ می‌دهد: برای حفظ رابطه، به‌تدریج خودمان را با خواسته‌های دیگری تنظیم می‌کنیم، چیزی را که دوست نداریم می‌پذیریم، نیازمان را کوچک جلوه می‌دهیم، از ترسِ از دست دادن مخالفت نمی‌کنیم.
راسبالت و همکارانش در پژوهشی که در سال ۱۹۹۱ منتشر شد این فرایندها را «سازگاری» نامیدند و نشان دادند واکنش افراد به رفتار ناخوشایند شریک‌شان در یکی از چهار مسیر قرار می‌گیرد: صحبت‌کردن و تلاش برای حل مسئله، صبر و امیدواری به بهبود اوضاع، بی‌توجهی و کناره‌گیری تدریجی، یا ترک رابطه. سازگاری سالم زمانی است که فرد به‌جای واکنش تکانشی آگاهانه صدای خودش را حفظ کند؛ سازگاری ناسالم زمانی است که این صدا به‌طور مداوم قربانی حفظ رابطه می‌شود.


سؤال دقیق‌تر از «آیا من خود واقعی‌ام؟» این است: کجاها و در چه لحظاتی از خودم فاصله می‌گیرم، و برای حفظ رابطه چه هزینه‌ای می‌پردازم؟
نیاز، خواسته و توقع
پیش از شناخت شریک مناسب باید ارزش‌ها و نیازهای رابطه‌ای خودمان را بشناسیم. سه مفهوم اینجا معمولاً با هم اشتباه گرفته می‌شوند. نیاز چیزی بنیادی‌ست که برای تجربه‌ی مطلوب رابطه ضروری‌ست، مثل امنیت، احترام، صمیمیت، تعلق، دیده‌شدن یا استقلال. دی‌سی و رایان در نظریه‌ی خودتعیین‌گری سه نیاز روان‌شناختی بنیادین انسان را استقلال، شایستگی و ارتباط معرفی می‌کنند، نیازهایی که در روابط صمیمی هم نقش مرکزی دارند. خواسته شکل مشخصی است که ترجیح می‌دهیم آن نیاز برآورده شود، مثل دوست‌داشتن صحبت هر شب قبل خواب. توقع باوری‌ست درباره‌ی این‌که دیگری باید چگونه رفتار کند، معمولاً بدون این‌که درباره‌اش توافقی صورت گرفته باشد، مثل این باور که اگر واقعاً دوستم داشته باشد خودش باید بفهمد ناراحتم.
مشکل رایج دقیقاً همین‌جاست: نیاز واقعی وجود دارد، اما به‌جای بیان مستقیم آن، از طرف مقابل انتظار می‌رود آن را حدس بزند.
نیاز داشتن با وابسته بودن فرق دارد
داشتن نیاز به محبت، تعلق، حمایت و امنیت به‌خودی‌خود نشانه‌ی ضعف نیست. رابطه‌ی سالم قرار نیست دو انسان کاملاً خودکفا باشند که هیچ نیازی به هم ندارند؛ بالبی مفهوم پایگاه امن را دقیقاً برای همین ساخت، رابطه‌ای که از آنجا می‌شود به دنیا رفت و به آن بازگشت. از طرف دیگر، شریک عاطفی هم مسئول تنظیم کامل هیجانات و عزت‌نفس نفر مقابل نیست. بودنمن در مطالعاتش درباره‌ی تنظیم هیجان زوجی نشان داده کیفیت رابطه به این بستگی دارد که هرکدام از دو طرف تا چه حد می‌توانند هم خودشان را تنظیم کنند و هم در تنظیم هیجانی طرف مقابل سهیم باشند، نه این‌که یکی کاملاً مسئول دیگری باشد.
پرسش سالم‌تر از «چقدر نیاز دارم» این است: چه چیزی را از رابطه نیاز دارم، و در تأمین آن چه سهمی بر عهده‌ی خودم است؟
الگوی من در لحظه‌ی تهدید
الگوهای رابطه‌ای معمولاً وقتی رابطه آرام است دیده نمی‌شوند. آن‌ها در لحظاتی آشکار می‌شوند که احساس رد شدن می‌کنیم، طرف مقابل فاصله می‌گیرد، یا نیازمان نادیده گرفته می‌شود. میکولینسر و شیور در تحلیل خود از نظام دلبستگی بزرگسالان دو راهبرد اصلی را در برابر تهدید رابطه‌ای توصیف می‌کنند: فعال‌سازی افراطی، یعنی پیام پیاپی، توضیح‌دادن زیاد، تلاش برای اطمینان گرفتن، و غیرفعال‌سازی، یعنی سکوت، فاصله‌گرفتن و انکار نیاز. در کنار این دو، برخی افراد به کنترل روی می‌آورند مثل چک‌کردن و بازجویی، برخی به حمله مثل سرزنش و انتقاد، و برخی دیگر با تطبیق بیش‌ازحد خودشان مثل کوتاه‌آمدن و پنهان‌کردن نیاز واکنش نشان می‌دهند. هیچ‌کدام از این‌ها را نباید فوراً به یک برچسب ثابت مثل «من اضطرابی‌ام» تبدیل کرد؛ رفتار باید در بافت هر رابطه بررسی شود.
مسئولیت بدون خودسرزنشی
یکی از خطرناک‌ترین برداشت‌های نادرست از خودشناسی این جمله است: پس همه چیز تقصیر من است. مسئولیت‌پذیری با خودسرزنشگری یکی نیست. خودسرزنشگری می‌گوید رابطه خراب شد چون من مشکل دارم؛ مسئولیت‌پذیری می‌پرسد در این چرخه سهم من چه بود و چه چیزی در کنترل من است. برای نمونه: نیازم را بیان نکردم، بعد انتظار داشتم طرف مقابل خودش بفهمد، و وقتی نفهمید عصبانی شدم و عقب کشیدم؛ این دیدن سهم خود است.
اما وقتی طرف مقابل دروغ می‌گوید، تحقیر می‌کند، مرزها را نقض می‌کند یا خشونت دارد، این رفتارها را نباید با «باید روی خودم کار کنم» پاک کرد. خودشناسی ابزاری برای دیدن دقیق‌تر رابطه است، نه توجیهی برای پذیرفتن آسیب.
رابطه‌ای که می‌خواهم بسازم
بعد از این مراحل، شناخت خود، نیازها، الگوی رفتاری، ارزش‌ها، سؤال بعدی روشن‌تر می‌شود: با این شناخت چه رابطه‌ای می‌خواهم بسازم؟ اینجا لازم است از فهرست ویژگی‌های ظاهری شریک فراتر رفت و پرسید در رابطه چگونه می‌خواهم احساس کنم، در اختلاف‌نظر چگونه می‌خواهیم رفتار کنیم، چقدر نزدیکی و چقدر فضای شخصی برایم لازم است، چه چیزهایی برایم غیرقابل مذاکره‌اند و چه چیزهایی قابل مذاکره.
بوئن، بنیان‌گذار نظریه‌ی سیستم‌های خانواده، مفهوم تفکیک خود را برای دقیقاً همین موقعیت مطرح کرد: توانایی حفظ هویت و ارزش‌های شخصی در عین حفظ نزدیکی هیجانی با دیگری، بدون این‌که یکی در دیگری حل شود یا برای فرار از اضطراب کاملاً از او فاصله بگیرد. رابطه‌ی سالم نه منِ تنهاست و نه مایی که دو نفر در آن کاملاً در هم حل شده‌اند؛ هر دو طرف علایق و هیجانات شخصی خودشان را دارند و در عین حال مسئول تأثیری هستند که روی هم می‌گذارند.

از «چه کسی را می‌خواهم» به «چه شریکی می‌خواهم باشم»
سؤالی که کمتر پرسیده می‌شود این است: من برای کسی که وارد رابطه با من می‌شود چه تجربه‌ای می‌سازم؟ آیا می‌توانم نیازم را واضح بگویم؟ آیا می‌توانم نه بشنوم بدون این‌که آن را تهدید بدانم؟ آیا وقتی می‌ترسم کنترل می‌کنم یا می‌توانم ترسم را مستقیم بیان کنم؟ آیا مسئولیت اشتباهم را می‌پذیرم؟
این تغییر نگاه رابطه را از پروژه‌ی پیدا کردن آدم مناسب به پروژه‌ی ساختن رابطه‌ی مناسب تبدیل می‌کند؛ چیزی که ادبیات جدید علم روابط هم روی آن تأکید دارد: کیفیت یک رابطه را نمی‌شود صرفاً از ویژگی‌های یک نفر پیش‌بینی کرد، بلکه باید فرایند دوسویه‌ی تنظیم هیجان، پاسخ‌دهی و مراقبت متقابل دو نفر را دید.

1نظریه‌های به‌کاررفته (دلبستگی بالبی و هازن-شیور، خود واقعی/کاذب وینیکات، خودتأییدی سوان، سازگاری راسبالت و همکاران ۱۹۹۱، خودتعیین‌گری دی‌سی و رایان، دلبستگی بزرگسالان میکولینسر و شیور، تنظیم هیجان زوجی بودنمن، تفکیک خود بوئن) همگی از منابع تثبیت‌شده و پراستناد روان‌شناسی رابطه هستند2

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *